تبليغاتX
پشت پرده

پشت پرده

همیشه اینجا هستم، حتی اگه برای همیشه اینجا رو ترک کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 0:2 AM  توسط عاطفه  | 

امروز به یه نتیجه ی خیلی قشنگ رسیدم



اما یه کم که فکر میکنم میبینم بهتره که نگم به چه نتیجه ای رسیدم




+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 4:42 PM  توسط عاطفه  | 


داشتم فکر میکردم که بد نیست یه پست دیگه هم توی مرداد داشته باشم!

یه حالٍ بامزه ای پیدا کردم! یه پرده آشفتگی روی روحم حس میکنم، اما تهش یه جور خوشحالی و رضایت دیده میشه!
بعضی وقتا میترسم از اینکه مازوخیسم شده باشم!
سوراخی که روی یکی از گوش هام زدم از توی غضروف رد شده و بعد از یک هفته هنوز درد میکنه، وقتی گوشوارشو میچرخونم از شدت درد اشک توی چشمام میاد! اما دردٍش به نظرم باحاله!

راستی، کی گفته "خارَک" مزه ی خوبی داره؟!!!!؟!!!!؟!!!!!؟ عین این میمونه که داری خرمالو یٍ خام میخوری! حالم بد شد وقتی خوردم! اون موقعی که گازٍش زدم و دهنم یه جوری شد دلم میخواست کله ی پیشنهاد دهندشو بکنم!



+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 12:13 PM  توسط عاطفه  | 




دلمان گرفته است... احساسی داریم شبیه به احساسمان در 23 خرداد...
گویی باز به ما توهین شده! شعورمان نادیده گرفته شده!
دلمان گرفته است بسیار زیاد...


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
می‌‌گفتند هرچه را که به آنان می‌گفتند تا گفته باشند که اینها حرف‌های ما نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 0:51 AM  توسط عاطفه  | 

آرزوی موفقیت دارم... واسه خودم، واسه ی تو و واسه همه ی امروزی ها

نمیدونم چی میشه، نمیدونم امروز چی میشه اما آرزوی موفقیت میکنم.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:37 PM  توسط عاطفه 

ما هم اکنون واقع در اعماق زمین میباشیم و مشغول تلاش برای mail کردن یک پروژه ی مسخره واسه ی استاد گرامیمان!!! اگر ما موفق نشویم تا ساعت 2 امروز این پروژه را بفرستیم 5 نمره ی آن را نخواهیم گرفت و احتمالا" سقوط خواهیم کرد (می افتیم درس محترم را!!!)

ما نمیدانیم به سر ایمیلمان چه آمده اما از هفته ی پیش تا به حال نمیتوانیم فایلی را برای کسی send کنیم.



ما میخواهیم از پشت پرده ای خبر دهیم در پشت پرده! توضیحات در این مورد را به زمانی دیگر موکول میکنیم!



ما میخواهیم از اینجا به آن بادام هندیٍ خوش تراش و خوشمزه بگوییم: درست است ما مدتی میباشد که سعی میکنیم به شما فکر نکنیم و  از خوردن لذت بخش شما اجتناب مینماییم و تلاش مینماییم که شما نیز این موضوع را باور بنمایید... اما ما اعتراف میکنیم که کماکان عاشق میباشیم... عاشق خوردن شما، آن هم با صدای جیریق جیریق.



ما شاعر نمی باشیم، لذا استفاده از استعاره را بلد نیستیم!!! P:



ما چند ثانیه پیش شدیدا" نگران یگی از دوستانمان شدیم! ایشان خود مستعد بیماری های فکرانی میباشند و هم اکنون میبینیم که...!!!!!



توضیح نوشت: ما تر کیبی است از من و من و من و من و من!



+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 12:25 PM  توسط عاطفه  | 

میدونی... بعضی وقتا یه کارایی میکنی که نباید بکنی! :-|




پ.ن: یه دختر کوچولویی یه شعری واسه من نوشته که بهش قول دادم بذترم توی بلاگم

بیا عزیزم، اینم شعر شما:

موش موش موش اومد
ز پشت کوزه ی پنیر با بچه هاش درومد
بالا گرفت سرش را
پایین گرفت دمش را
سرش را
دمش را
گفت به به چه خوشمزس الهی
گربه موش و نگیره
اگه بگیره بمیره


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 5:16 PM  توسط عاطفه  | 



به یه معجزه احتیاج دارم، اما مشکل کوچیکی وجود داره، و اون اینه که به معجزه اعتقاد ندارم!!! به نظرت کاری از دست کسی بر میاد؟!؟!




+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 9:11 PM  توسط عاطفه  | 

وقتی حتی واسه 1 ثانیه خودم  رو میذارم جای اون کسایی که توی این چند روز عزیزانشون رو از دست دادن، نا خودآگاه اشک میاد توی چشمام.

چطوری میتونن مردم بی دفاع رو بکشن؟ چطوری؟

از خدا میخوام که از تمام کسانی که دوستشون دارم محافظت کنه! نه، ازش میخوام که از همه ی هموطن هام محافظت کنه.


پ.ن: به احترام کسایی که دیروز و کلا" توی این چند روز شهید شدن احساس میکنم وظیفه دارم واسه چند وقت قالب وبلاگم به این رنگ باشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 4:9 PM  توسط عاطفه  | 


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



پشتٍ پرده ی آرام من هم از سرٍ اعتراض، فریادٍ سکوت سر میدهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 10:6 PM  توسط عاطفه  |