X
تبلیغات
پشت پرده

بابام اومده دَم در اتاق، یه کمی نگاهم میکنه و میگه:

بابا، دکتر الان توی همین منطقَس، همه چی تحت کنترله، حواست باشه چی توی وبلاگ مبلاگت مینویسی! D:

وای با یه لحنی گفت که خودش هم تا 10 دقیقه بعدش داشت میخندید!

بله، احیانا" آقای دکتر هوسِ گلاب گیری و اینجور چیزا رو کردن!!! آخ حیف که من فردا اونجا نیستم...!




+ نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389 و ساعت 0:41 AM |



اصولا در جایی زندگی که نه! مردگی میکنیم که حوصله یمان سر که نمی رود هیچ، شرحه شرحه میشود! از بس که سرگرمی های متنوع داریم!

خوبی اش این است که بعد از این همه سرگرمی و جمعه ی دل انگیز، سر و کله ی شنبه ی نازنین پیدا میشود و واقعا" چه زندگی که نه! چه مردگی ای!!!







+ نوشته شده توسط عاطفه در جمعه دهم اردیبهشت 1389 و ساعت 7:51 PM |

به راستی که الان...



                                                                                                                      ...هستم!


پ.ن: یه حسِ عالی! دلم میخواست خیلی بیشتر از یه عکس وصفش کنم! کاش میتونستم فریادِش بزنم!



+ نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389 و ساعت 9:7 PM |

توی دانشگاه قبلی پایین ترین معدلی که داشتم واسه ترم اولم بود که 15 شد!

اما توی این دانشگاه نمیدونم چرا اوضاع هر روز بدتر از دیروز میشه! حس میکنم پا توی یه مسیر اشتباهی گذاشتم که هیچ راه برگشتی هم نداره!
ترم قبل امتحانا رو خیلی بد دادم و خلاصه مشروط شدم! به مامان و بابام گفته بودم که این ترم مشروطم، اما خب دلم نمیخواست نمره هام رو بدونن!
از اونجایی که میدونستم واسه کسایی که مشروط میشن کارنامه پست میکنن، 40 یا 45 بار اونم از قبل از عید به این هوشنگ (سرایدار) گفته بودم که اگه نامه ای از طرف دانشگاه واسه خونه ی ما اومد به خودم تحویلش بده!
امروز که برگشتم خونه دیدم علی با یه لحن خاصی صدام میکنه که برم اتاقش! هوشنگِ احمق نامه رو داده بود به اون! خلاصه با کلی چونه زدن و... اون نامه رو به قیمت 35000 تومن ازش خریدم!



پ.ن: چند شب پیش ایمان بهم بستنی فالوده رو معرفی کرد و گفت که خیلی خوشمزَس! راست میگفت! خیلی خوشمزه بود!




+ نوشته شده توسط عاطفه در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 و ساعت 10:22 PM |


دوست دارم یه عکس باشم!

این تنها راهیه که باهاش میتونم واسه ی همیشه توی اون حالت باقی بمونم!



+ نوشته شده توسط عاطفه در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389 و ساعت 11:19 PM |
شنبه ها حسٍ یه مسیر طولانی رو بهت القا میکنه که پیشٍ روته و مجبوری این مسیر رو طی کنی!

از روز های شنبه خوشم نمیاد! از ۳شنبه ها هم همینطور!

 

 

* میدونی٫ گاهی وقتا که شیرین کاری میکنی و بقیه بهت میخندنو میخندنو میخندن و تو خوشحالی، دوست داریم بهت بگیم که اشتباه فکر میکنی! دوست داریم بدونی پشت اون خنده ها یه "آخی" + میزانی قابل توجه ترحم هست! اما نمیتونیم!

 

 

 

* میدونی، اولین روزی که دیدیمت، به هم گفتیم، گفتیم این اون چیزی نیست که داره نشون میده! اگر میخوای خودت نباشی لااقل یه چیزی نزدیک به خودت باش!

اصلا" به ما ها چه! تو که کلا" ربطی به ما نداری! هر چی که میخوای باشی باش!

 

 

 

* میدونی، کاش میشد شنبه و ۳شنبه رو از روزای هفته حذف کنن!

اگه هفته ۵ روز داشت فک نکنم دیگه بهش میگفتن "هفته"! احتمالا" صداش میکردن "پنجه"!

فک کن! پنجه ی خوبی داشته باشید!

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در شنبه بیست و یکم فروردین 1389 و ساعت 10:51 PM |
مدیر گروهمون رو خیلی دوستش دارم، چون بعضی وقتا که بعضی از استادا واقعا" اذیت میکنن خوب به طرفداری از ماها جلوشون می ایسته!

این ترم خدایی خیلی اذیت کردن منو... خلاصه این هفته مدیر گروهم به حمایت از من صداش در اومد و گفت حالا که لجبازی میکنن تا تمام واحد هاتو درست نکنن ولکنشون نمیشم! همون لحظه دلم میخواست یه ماچ بزرگ از لپش بگیرم!

این هفته هفته ی خوبی بود... یه عالمه از ترم بالایی ها که باهاشون بیشتر از هم ترمی های خودم جور بودم اومده بودن واسه کارای فارغ التحصیلی. همش میگفتن "یادش بخیر"! آدم حس میکرد راجع به ۴۰ سال پیش حرف میزنن! وقتی میگفتم آرزومه که جای اونا بودم یه جوری نگام میکردن که... D:

 پ.ن: دیشب خواب دیدم اومدم بلاگم رو باز کردم و دیدم قالبش عوض شده! یه قالب صورتی و گل گلی و زشت!!!

 

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در جمعه بیست و یکم اسفند 1388 و ساعت 1:55 PM |
 

این هفته در کل هفته ی خوبی نبود!

به جرات میتونم بگم که این هفته  "من"، من نبودم!

اعصابم داغون... این هفته من به هر چیزی که فکرش رو بکنی گـیـــــر می دادم! اون وقت ۶ ثانیه بعدش هم پشیمون میشدم! یا مثلا" همیتجوری الکی واسه خودم یه موضوع پیدا میکردم برای گریه کردن!!!!!!!

دیر پیش میاد اینجوری بشم، اما وقتی هم که پیش بیاد سفت و سخت پیش میاد!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388 و ساعت 11:30 PM |

 

وای که این بارون لعنتی دیوونه کنندَس!

بوی عید میاد... بوی عیدی ای که آخرای اون پست آپلود شده!

 

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در جمعه هفتم اسفند 1388 و ساعت 11:22 PM |

باز شروع شد!

نمیدونم چرا روزای اولش دلگیر به نظر میرسن.

از فردا دوباره باید برم مدرسه!!!

 

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در دوشنبه سوم اسفند 1388 و ساعت 10:1 PM |