میدونی... بعضی وقتا یه کارایی میکنی که نباید بکنی! :-|




پ.ن: یه دختر کوچولویی یه شعری واسه من نوشته که بهش قول دادم بذترم توی بلاگم

بیا عزیزم، اینم شعر شما:

موش موش موش اومد
ز پشت کوزه ی پنیر با بچه هاش درومد
بالا گرفت سرش را
پایین گرفت دمش را
سرش را
دمش را
گفت به به چه خوشمزس الهی
گربه موش و نگیره
اگه بگیره بمیره


معجزه کن!



به یه معجزه احتیاج دارم، اما مشکل کوچیکی وجود داره، و اون اینه که به معجزه اعتقاد ندارم!!! به نظرت کاری از دست کسی بر میاد؟!؟!