بابام اومده دَم در اتاق، یه کمی نگاهم میکنه و میگه:

بابا، دکتر الان توی همین منطقَس، همه چی تحت کنترله، حواست باشه چی توی وبلاگ مبلاگت مینویسی! D:

وای با یه لحنی گفت که خودش هم تا 10 دقیقه بعدش داشت میخندید!

بله، احیانا" آقای دکتر هوسِ گلاب گیری و اینجور چیزا رو کردن!!! آخ حیف که من فردا اونجا نیستم...!






اصولا در جایی زندگی که نه! مردگی میکنیم که حوصله یمان سر که نمی رود هیچ، شرحه شرحه میشود! از بس که سرگرمی های متنوع داریم!

خوبی اش این است که بعد از این همه سرگرمی و جمعه ی دل انگیز، سر و کله ی شنبه ی نازنین پیدا میشود و واقعا" چه زندگی که نه! چه مردگی ای!!!







به راستی که الان...



                                                                                                                      ...هستم!


پ.ن: یه حسِ عالی! دلم میخواست خیلی بیشتر از یه عکس وصفش کنم! کاش میتونستم فریادِش بزنم!



نامه ی 35 هزار تومنی!


توی دانشگاه قبلی پایین ترین معدلی که داشتم واسه ترم اولم بود که 15 شد!

اما توی این دانشگاه نمیدونم چرا اوضاع هر روز بدتر از دیروز میشه! حس میکنم پا توی یه مسیر اشتباهی گذاشتم که هیچ راه برگشتی هم نداره!
ترم قبل امتحانا رو خیلی بد دادم و خلاصه مشروط شدم! به مامان و بابام گفته بودم که این ترم مشروطم، اما خب دلم نمیخواست نمره هام رو بدونن!
از اونجایی که میدونستم واسه کسایی که مشروط میشن کارنامه پست میکنن، 40 یا 45 بار اونم از قبل از عید به این هوشنگ (سرایدار) گفته بودم که اگه نامه ای از طرف دانشگاه واسه خونه ی ما اومد به خودم تحویلش بده!
امروز که برگشتم خونه دیدم علی با یه لحن خاصی صدام میکنه که برم اتاقش! هوشنگِ احمق نامه رو داده بود به اون! خلاصه با کلی چونه زدن و... اون نامه رو به قیمت 35000 تومن ازش خریدم!



پ.ن: چند شب پیش ایمان بهم بستنی فالوده رو معرفی کرد و گفت که خیلی خوشمزَس! راست میگفت! خیلی خوشمزه بود!