این هفته!

مدیر گروهمون رو خیلی دوستش دارم، چون بعضی وقتا که بعضی از استادا واقعا" اذیت میکنن خوب به طرفداری از ماها جلوشون می ایسته!

این ترم خدایی خیلی اذیت کردن منو... خلاصه این هفته مدیر گروهم به حمایت از من صداش در اومد و گفت حالا که لجبازی میکنن تا تمام واحد هاتو درست نکنن ولکنشون نمیشم! همون لحظه دلم میخواست یه ماچ بزرگ از لپش بگیرم!

این هفته هفته ی خوبی بود... یه عالمه از ترم بالایی ها که باهاشون بیشتر از هم ترمی های خودم جور بودم اومده بودن واسه کارای فارغ التحصیلی. همش میگفتن "یادش بخیر"! آدم حس میکرد راجع به ۴۰ سال پیش حرف میزنن! وقتی میگفتم آرزومه که جای اونا بودم یه جوری نگام میکردن که... D:

 پ.ن: دیشب خواب دیدم اومدم بلاگم رو باز کردم و دیدم قالبش عوض شده! یه قالب صورتی و گل گلی و زشت!!!

 

 

این هفته!

 

این هفته در کل هفته ی خوبی نبود!

به جرات میتونم بگم که این هفته  "من"، من نبودم!

اعصابم داغون... این هفته من به هر چیزی که فکرش رو بکنی گـیـــــر می دادم! اون وقت ۶ ثانیه بعدش هم پشیمون میشدم! یا مثلا" همیتجوری الکی واسه خودم یه موضوع پیدا میکردم برای گریه کردن!!!!!!!

دیر پیش میاد اینجوری بشم، اما وقتی هم که پیش بیاد سفت و سخت پیش میاد!

 

 

 

 

بوی عید

 

وای که این بارون لعنتی دیوونه کنندَس!

بوی عید میاد... بوی عیدی ای که آخرای اون پست آپلود شده!

 

 

باز شروع شد!

نمیدونم چرا روزای اولش دلگیر به نظر میرسن.

از فردا دوباره باید برم مدرسه!!!